|
من اووووووووووووووووووووووووومدم |
|
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خوبین؟من؟صداتونو نمیشنوم؟؟/بلندتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتر اره خوب من که توپ توپم چیه بابا چرا تعجب میکنین 1 چیزی میگم اما قول بدین مواظب قلبتون باشین گذاشتمش کنار فکرکنین چیو؟فکرای بد نکنیین ها غصه خوردنو اگه این چند وقت نبودم واسه این بود که داشتم فکر میکردم به خودم به ایندم به این که با غصه خوردنو منتظر موندن که چیزی درست نمیشه زندگیرو باید گذروند چی با کسی که دوسش داری چی بی اون نمیگم دوسش ندارم دیگه اما دیگه نمی خوام واسه نبودنش غصه بخورم یووووووووووووووووووووووووووهو شما هم بخندین دیگه
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 23:6 توسط پریا
|
|
|
|
گاهی |
|
گاهی
وقتها فکر می کردم که همیشه پایان، آدم را به سمت یک آغاز می کشاند ... اما وقتی
دلم شکست، وقتی صدای شکستن دلم را شنیدم ... و تا چشم گشودم دیدم، که کوه غرورم پر
شده از شکسته های آیینه آینده روشن ... وقتی دیدم چگونه پا روی دلم گذاشتی، از
اوجِ غرور به قعرِ دلتنگی سقوط کردم ... وقتی که بوی خاک خیس و سرمای لطیف، که از
درز پنجره سکوتم، گونه دلم را ... نوازش می داد و دل سنگی احساسم با اولین بارش
غربت شکست ... باور کردم که ... همیشه یک پایان انسان را سمت آغازی دیگر نمی کشاند
... گاهی باید پایان را آموخت اما بی آغازی دیگر ... گاهی باید در پایان زندگی کرد
و از پشت پنجره پایان به خاطرات گذشته نگریست ... گاهی باید پشت حصارِ حسرت در
خاطرات ... زمانی که دستهای دلمان را گره کورِ عشق زدیم ... و با تیغ وداع گسلاندیم،
غرق شویم... باید پشت پرچین تنهایی نشست و غبار دل را با اشک شست ... و باور کرد
... پایان را، بی آغازی دیگر ..!!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 20:54 توسط پریا
|
|
|
|
دلم دیگر دنیا را نمی خواهد |
|
به
دفترخاطراتم پناه میبرم تا سردترین لحظات زندگیم را در گور سرد خاطراتم دفن
کنم. امشب میخواهم از دلی بگویم که دیگرهیچ
نقطه ای برای آغاز را نخواهد دید و کرشمه ی
هیچ نگاهی تارهایش را به لرزه در نخواهد آورد.امشب به خاطر سرآمد شومم سیاه
پوش شده تمام هستی امشب تمام ستارگان و سیارات
سوگواری خود را با من سر میدهند امشب دیگر
هیچ آوازی برایم آرام بخش نیست.دیگر حتی امشب رمق بیداری هم از دست رفته
است و من درخت خاطراتت را از بیخ و بن ریشه
کنان بر زمین سرد بی احساس میکوبم تیر عشقت را
آنچنان بیرون خواهم کشید که یا خواهم مرد و یا آسوده خاطر خواهم شد.هر وقت
خواستی با دسته گلی از نفرت بر گور سرد
عشقی که داشتی بیا و نفرین وار ناسزایش بگو.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 23:15 توسط پریا
|
|
|
|
دل نوشته |
|
شکستن دل،
به شکستن استخوان دنده می ماند ...
از بیرون همه چیز روبه راه است ... !
اما هر نفس، درد ا ست که می کشی ...
!!!

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 15:0 توسط پریا
|
|
|
|
دیگر دوستت ندارم |
|
از همه گذشتم به خاطر تو ،
چشمهایم را بر روی همه بستم به عشق چشمهای تو
دیگر قلبم را به کسی ندادم به هوای داشتن یکی مثل تو
گفتم حالا که عهدی بستم و عهدی با من بستی ،
وفادار بمانم و عشقم را به تو ثابت کنم
گفتم حالا که دوستت دارم و تو نیز گفته ای که مرا دوست داری
تا نفس دارم با تو بمانم
روزها گذشت... روز و شبم با عشق و محبت های پوچت گذشت
من میگفتم از رویاهایم ، تو میخندیدی به آرزوهایم!
درد دلهای بی جواب ، چند شب است نیامده به چشمهای خواب ،
عشق اینگونه جواب مرا داد ، تو به من پشت کردی و
همان دلخوشی های پوچت، زندگی ام را بر باد داد!
روزی آمد که دیدم دستت درون دستهای کسی دیگر است ،
قلبت مال من نیست و در کمین بیچاره ای دیگر است ،
قلبت شلوغ شده و زندگی ات تباه ،
نمیدانم چرا تو آمدی و مرا شکستی ، من که نکرده بودم گناه!
تو لایقم نبودی ، حالا دیگر بی ارزشتر از آنی که حتی لحظه ای به تو فکر کنم
،
برو که نمیخواهم فکرم را حتی با خیال بی خیالی تو خراب کنم!
این را نوشتم نه به خاطر اینکه به یادت هستم ،
خواستم بگویم که بدون تو اینک خوشبخترین عالم هستم
خواستم بگویم که قلبم مال یکی است که حتی
یک تارموی او را هم با یکی مثل تو عوض نمیکنم،
تمام دنیا را به من بدهند او را ترک نمیکنم،
او جایش تا ابد در قلب من است ، هیچگاه به عشقش شک نمیکنم ....
یک روز میرسد قلبت را میشکنند ، تنها میمانی ، پشیمان میشوی ،
در به در کوچه و خیابان میشوی و در حسرت روزهای با من بودن میمیری....

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 14:56 توسط پریا
|
|
|
|
دلم تنگ است |
|
بعضی از آدم ها انقدر نگاهشان
چشم هایشان
دست هایشان
مهربان است ..كه دلت میخواهد یكبار در حقشان بدی كنی و
نامهربانی و ببینی نگاهشان،چشم هایشان،دست
هایشان وقتی نامهربان میشود چگونه است در نهایت حیرت
تو میبنی مهربان تر
میشوند انگار بدیت را با خوبی نامهربانی ات را با مهربانی پاسخ میدهند
چقدر دلم تنگ
است برای دیدن چنین ادم مهربانی.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 14:49 توسط پریا
|
|
|
|
طاقتم سر اومده |
|
خدایا
می شود استعـــــفا دهم؟!
کم آورده ام ...!

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 14:39 توسط پریا
|
|
|
|
|
|
به هرکسي که قصه شو مي گم برام آتيش ميگيره وقتي تو رفتي
دل خوشيهام پر زدو رفت من شدم اسير تنهايي و خاطره هام
پر زدو رفت آخه خيلي زود بود با غصه ها منو تنها بزاري
تو اگه عاشق بودي مي فهميدي عاشقي قشنگ ترين اسارت 
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 23:17 توسط پریا
|
|
|
|
دلنوشته ی من |
|
واااااااااااااااای امشب نمی دونم چم شده نمی دونم خوشحالم یاغمگین؟! نمی دونم باید بخندم یا گریه کنم؟! اخه بعد از 3ماه امشب خیلی اتفاقی دیدمش اولش خیلی حس خوبی بهم دست داد نمی دونستم از خوشحالی چیکا رکنم اما بعد یادم اومد که دیگه مال من نیست یهو اشک گوشه ی چشم حلقه زد مثل دیونه ها زدم زیر گریه خدایا چرا با من اینکارو میکنی همش میخوام فراموش کنم اما باز امیدوارم میکنی حکمتتو نمی فهمم سردرگمم خیلی خوشگل تر از قبل شده بود مثل همیشه دوست داشتنی و جذاب کاش می تونستم خیره شم توی چشاش مثل قبل خدایا کمکم کن
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 23:9 توسط پریا
|
|
|
|
همیشه... |
|
همیشه صدایی بود که مرا آرام میکرد،
همیشه دستهایی بود که دستهای سردم را گرم میکرد
همیشه قلبی بود که مرا امیدوارم میکرد،
همیشه چشمهایی بود که عاشقانه مرا نگاه میکرد
همیشه کسی بود که در کنارم قدم میزد ، همیشه احساسی بود که مرا درک میکرد
حالا من و مانده ام یک دنیای پوچ ، نه صداییست که مرا آرام کند
و نه طبیبیست که مرا درمان کند
همیشه دلتنگی بود و انتظار ، همیشه لبخند بود و به ظاهر یک عاشق ماندگار
امروز دیگر مثل همیشه نیست ، حس و حال من مثل گذشته نیست
امروز دیگر مثل همیشه نیست ، من هم طاقتی دارم ، صبرم تمام شدنیست
شاید اگر مثل همیشه فکر کنم ، هیچگاه نخواهم توانست فراموشت کنم
همیشه جایی بود که با دیدنش یاد تو در خاطرم زنده میشد ،
همیشه آهنگی بود که با شنیدنش حرفهایت در ذهنم تکرار میشد
آن لحظه ها همیشگی نبود ، عشق تو در قلبم ماندنی نبود ،
بودنت در کنارم تکرار نشدنی بود!
آری عشق های این زمانه همین است ، زود می آید و زود میگذرد...
تا عشق تو آمد در قلبم، تو رفتی ، تا آمدم بگویم نرو ،رفته بودی ،
تا خواستم فراموشت کنم خودم را فراموش کردم
همیشه کسی بود که به درد دلهایم گوش میکرد ،
همیشه کسی بود که اشکهایم را از گونه هایم پاک میکرد ،
اینک من مانده ام و تنهایی ، ای یار بی وفای من کجایی ؟
یادی از من نمیکنی ، بی وفاتر از بی وفایی ، بی احساستر از تنهایی
دیگر نمیخواهم همیشه مثل گذشته باشم ، میخواهم آزاد باشم ،
میخواهم دائما پیش خودم بگویم که تا به حال کسی مثل تو را در قلبم نداشتم! 
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 20:35 توسط پریا
|
|
|
|
|